نمیدانم چرا این روزها، عجیب، عجیب شده اند! یا من حواسم پرت شده است یا این روزهای لعنتی دچار فراموشی ای عاجزانه ای شده اند، به طوریکه چیدمان حال خوب من با تو، را یادشان نیست ...شاید هم آنها بی گناهند. من گیج شده ام، چه به آنها! از یاد من رفته است همه ی آن روزهای پر از تو را... و هر چه افکار دیوار خورده ام را جمع و جور میکنم، تو را پیدا نمیکنم. چه شد آن همه شورهای با تو و آن همه تب های بی تو؟! هیچ چیز در خاطرم نیست
یادم نمیاد. اما خوب به خوابهایم ایمان دارم . خواب دیده ام که تمامی روزهای با تو بودن، جایی مردند.یک جای دور بود.صحنه ها محو بودند و من فقط خیلی کمرنگ میدی
برچسب:
نویسنده: حدیث مرادیان
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 3:20