خرید بک لینک
نمیدانم چرا این روزها، عجیب، عجیب شده اند! یا من حواسم پرت شده است یا این روزهای لعنتی دچار فراموشی ای عاجزانه ای شده اند، به طوریکه چیدمان حال خوب من با تو، را یادشان نیست ...شاید هم آنها بی گناهند. من گیج شده ام، چه به آنها! از یاد من رفته است همه ی آن روزهای پر از تو را... و هر چه افکار دیوار خورده ام را جمع و جور میکنم، تو را پیدا نمیکنم. چه شد آن همه شورهای با تو و آن همه تب های بی تو؟! هیچ چیز در خاطرم نیست یادم نمیاد. اما خوب به خوابهایم ایمان دارم . خواب دیده ام که تمامی روزهای با تو بودن، جایی مردند.یک جای دور بود.صحنه ها محو بودند و من فقط خیلی کمرنگ میدی

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

بعضی از حرفها جایشان بر روی لب بسته است. نگفتنش بی قراریست و گفتنش بی عاریست! حرفهایی که قبل از به خاک سپردن در دل، باید تک تک واژه هایش را به دار آویخت.مثل من که حرفهایی دارم. حرفهایی که هر روز روی لبانم خودکشی میکنند مبادا به تو گفته شوند... دارم به خودم میگویم. خیلی کم هستم .امروز بعد از آن همه رویاگردی ، اینجا نشسته ام و تنها به این فکر میکنم که من حافظ نیستم که بتوانم بگویم: «غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد» و یا آن که ، من آن نیستم که با خواندن و شنیدن همین بیت تمام نگرانی های زندگیم را خاتمه دهم. امروز بعد از آن همه

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

شب ناکام شب ها آرام ترین لحظاتش بودند. انگار از نور مهتاب،به پشت پنجره ی اتاقش روی بالکن کوچک و امنش،مورفین، پاشیده می شد.در آن هوا ی گرم مردادی، شلوارک دست ساز مادرش را فقط شب ها هنگام خواب می پوشید.پاهای دراز و لاغر ش را دوست نداشت کسی ببیند. عاشق بروسلی شده بود و به توصیه یکی از دوستانش کاراته می رفت. با این که سبکش متفاوت با بروسلی بود اما هربار پس از دیدن فیلم هایش به صورت جوگیرانه ای، در خلوتش مشت و لگد بازی می کرد. مدتی بود احساس می کرد دردهایش بزرگ تر از بیست و دو سالگی اش بود.آن شب، بی قرارتر از همه ی شب ها بود. یک نخ سیگاری که نمی دانم چه اسمی داشت

برچسب: نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

پاییز، آرام ترین فصل ،دارد قدم بر می دارد. حتی قبل از رسیدنش،با سبیل و موهای طلایی رنگ کم پشت اما با ابهتش، رنگ و روی شهر را با تمام طیف های زرد رنگ، نقاشی کرده است . پیرمرد با حوصله ای ست. با هر قدم که بر می دارد، صدها نفر در دنیا عاشق می شوند. آدم مغروری ست. نه عصا دارد و نه کمرش خمیده است.استوارانه گام بر می دارد و هر گاه که سرش را بر می گرداند، تعداد زیادی از مردم دنیا، معشوقه شان را در آغوش می گیرند.او پیوسته راه می رود و هر گاه که کلاهش را برمی دارد تا عرق های روی سر و صورتش را پاک کند، هزاران پرنده در دنیا، آوازهای عاشقانه ای می خوانند. پیرمرد خوش رویی

برچسب: پاییز آرام آرام قد می کشد, نویسنده: حدیث مرادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:20

صفحه بندی